تبليغاتX
احتمال

شاید کسی نگاهت کند

نمیفهمم که چرا؟ بعضی

یکسره میخندند، به هیچ!

بلندتر و بلندتر..

تا نگاهی را متوجه کنند

در دلم میخندم

نمیدانند که چشمم

پر است از حس زیبای آن رهگذر آشنا

که بی هیچ تظاهری، راهش را دور میکند تا عاشقانه نگاهم کند..

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 20:58 توسط وحید نیکوقدم

توهمات با نام و نشان



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعت 15:4 توسط وحید نیکوقدم

دست ها..

خدايا

دوستت دارم

و در تفكرم

در فكر داستان هاي زيباي تو

در حقيقت 

كمي هم دلگيرم

از همچون من هايي كه نميدانند

دستي كه به كمك برود بهتر از لب هاييست كه تنها به دعا باز شوند


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ساعت 10:53 توسط وحید نیکوقدم

گاهی ما..

مردی صبح از خواب بیدار شد ودید تبرش ناپدید شده، شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد.برای همین تمام روز اورازیر نظر گرفت.


متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.


آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود و از او شکایت کند.


اما همین که وارد خانه شد تبرش راپیدا کرد.زنش آن را جابه جا کرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود ،حرف میزند و رفتار می کند..


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 ساعت 10:51 توسط وحید نیکوقدم

دانه

خوشبخت بود، زیرا هیچ سوالی نداشت. اما روزی سوالی به سراغش آمد. و از آن
پس خوشبختی دیگر، چیزی کوچک بود. او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا
جوابش را با همان سوال داد. خدا گفت:" اجابت تو همین سوال توست. سوالت را
بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه ای است که آب و نور می
خواهد"
او سوالش را کاشت. آبش داد و نورش داد و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه
کرد. ساقه و شاخه وبرگ و هر ساقه سوالی شد و هر شاخه سوالی و هر برگ
سوالی.
و او که زمانی تنها یک سوال داشت، درختی شد که از هر سرانگشتش سوالی
آویخته بود و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر می رفت،
درد او نیز عمیق تر می شد.
فرشته ها می ترسیدند.  فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند.
اما خدا می گفت:" نترسید، درخت او میوه خواهد داد. و باری که این درخت می
آورد، معرفت است." فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری
آمدندو جواب های او را، چیدند. اما در دل هر میوه ای ، باز دانه ای بود و
هر دانه آغاز درختی و هر که میوه ای را بُرد، در دل خود بذر سوال تازه ای
را کاشت.

از کتاب: هر قاصدکی یک پیامبر است عرفان نظر آهاری


+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390 ساعت 16:18 توسط وحید نیکوقدم

مرد شرور و شيطان

روزي مرد شروري به ميدان شهر رفت و با صداي بلند داد زد من خيلي از شيطان بدتر هستم. شيطان بايد خدمتكار من باشد. كارهاي او در مقابل كارهاي من هيچ است
در همين لحظه شيطان به شكل يك پير مرد در آنجا ظاهر شد و از آن مرد پرسيد تو چگونه از من بدتر شده اي؟
آن مرد در پاسخ گفت: من اين همه جنايت كرده ام،‌ با آبرو خيلي از مردم بازي كرده ام و  من بايد شيطان باشم نه تو.

شيطان در جواب به او گفت بيا با هم مسابقه بدهيم. يك ماه فرصت داريم. هركس بيشتر از ديگري كارهاي شيطاني انجام داد او برنده است. اگر تو بردي من از شيطان بودن خود استعفا خواهم داد و تو را شيطان معرفي خواهم كرد. بعد از يك ماه دوباره در همين محل همديگر را خواهيم ديد.مرد شرور پذيرفت و هر كدام به طرفي رفتند تا كار خود را شروع كنند.
بعد از يك ماه هر دو به محلي كه قبلاً تعيین كرده بودند رفتند و شيطان از او پرسيد: اي مرد تو چه كارهايي انجام داده اي؟
او گفت: فلان خانه ها را بي سرپرست كردم. تعداد زيادي از خانه ها را بر سر صاحبانش خراب كردم. بسياري از مردم اين شهر را معلول كرده ام و ... .
شيطان خنديد و آن مرد با عصبانيت از شيطان پرسيد چرا مي خندي؟ بگو ببينم تو چه كار كرده اي؟
شيطان در پاسخ گفت:
بعد از اينكه از اينجا رفتم  در هفته اول سعي كردم يك پسر و دختر را از كنار همديگر رد كنم
در هفته دوم كاري كردم كه آن پسر به دختر پيشنهاد دوستي بدهد و دختر نيز اين پيشنهاد را قبول كند
هفته سوم كاري كردم كه اين دو بيشتر به همديگر اعتماد كنند و با هم ملاقات كنند
و هفته چهارم كاري كردم كه اين دو در مكانهاي خلوت با هم قرار بگذارند و با هم ملاقات كنند
و در آخرين ملاقاتشان كاري كردم كه اين دو با هم رابطه نامشروعي  داشته باشند و حاصل اين رابطه شخصي شود حرام زاده همانند تو.
حال بگو آيا تو كار خلاف زيادي كرده اي يا من؟؟؟؟

 


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390 ساعت 0:42 توسط وحید نیکوقدم

اندر احوالات آدم و حوا

من توصیه نمیکنم شعر زیرو خانم ها بخونن حالا خود دانید!!

در ضمن وبلاگ احتمال هیچگونه تاییدیه یا تکذیبیه ای روی مطالب آمده در شعر نمیگذاره و کلا اونو سروده یه شخص معلوم الحال میدونه که یا حالش خیلی بده یا حالش خیلی خوبه، خلاصه نرمال نیست مشکوک میزنه..

 

به نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسنالخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونهام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بیریا آفرید / جدا از حسادت و بیخشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مهجبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایشات / نشسته مداوم تو را در کمین


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390 ساعت 23:51 توسط وحید نیکوقدم

تمام حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم